الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

88

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

بنشست و گيسوان از دو سوى تافته و آويخته داشت چون عبيد الله نماز بگزاشت هانى را بخواند و هانى در پى او برفت تا به دار الاماره در آمد و سلام كرد عبيد الله گفت : اى هانى به ياد ندارى كه پدرم به اين شهر آمد و يك تن از شيعه را رها نكرد مگر همه را بكشت جز پدر تو و حجر و از حجر آن صادر شد كه ميدانى آنگاه پيوسته رفتارش با تو نيكو بود و به امير كوفه نوشت حاجت من از تو آن است كه هانى را نيكو بدارى ؟ ( 1 ) هانى گفت : آرى . عبيد الله گفت : پاداش من اين است كه در خانهء خود مردى را پنهان كنى تا مرا بكشد ؟ هانى گفت : چنين نكردم . عبيد الله آن تميمى را كه بر ايشان جاسوس بود گفت بيرون آوردند چون هانى او را بديد دانست او اين خبر برده است گفت : اى امير اين كه شنيده‌اى واقع شد و من حقّ نعمت تو را ضايع نمىكنم تو و خانواده‌ات ايمن هستيد هر جا كه خواهيد برويد . ( 2 ) و مسعودى گويد : هانى با عبيد الله گفت : پدر تو زياد را بر من نعمت و حقوقى است و من دوست دارم او را مكافات دهم آيا مىخواهى تو را به خيرى دلالت كنم ؟ ابن زياد گفت : آن چيست ؟ گفت : تو و خانواده‌ات اموال خود را برداشته به سلامت جانب شام رويد چون كسى كه از تو و از صاحب تو به اين امر سزاوارتر است آمد . عبيد الله سر به زير انداخت و مهران بر سر او ايستاده در دستش عصايى پيكاندار بود گفت : اين چه خوارى است كه اين بندهء جولا تو را در قلمرو حكومت تو امان مىدهد . عبيد الله گفت : او را بگير . مهران عصا از دست بينداخت و دو گيسوى هانى بگرفت و روى او را بلند نگاهداشت و عبيد الله آن عصا را برگرفت و بر روى هانى زد و پيكان او از شدّت ضربت بيرون آمد به ديوار جست و فرو رفت و آن قدر بر روى هانى زد كه بينى و پيشانى او بشكست . ( 3 ) جزرى گويد : هانى دست به دستهء شمشير شرطى برد و آن را بكشيد شرطى مانع شد عبيد الله گفت : آيا تو حرورئى يعنى از خوارجى خون خود را براى ما حلال كردى و كشتن تو براى ما جائز شد ( ارشاد ) . عبيد الله گفت : او را بكشيد كشيدند و در خانه‌اى از خانه‌هاى قصر برده در به روى او بستند . و گفت : پاسبان به روى گماريد پاسبان گماشتند ( كامل ) . پس اسماء خارجه در روى عبيد الله بايستاد و گفت : اى بىوفاى پيمان‌شكن او را رها كن ما را امر كردى اين مرد را بياوريم چون آورديم روى او را بشكستى و خون روان ساختى و مىگويى تو را مىكشم . عبيد الله بفرمود ( لهزوتعتع ) تا مشت بر سينهء او كوفتند و با لگد و طپانچه آرام از او ببريدند آنگاه رها كردند تا بنشست . ( 4 ) امّا محمد اشعث گفت : رأى امير را بپسنديم چه بسود ما باشد و چه به زيان ما و عمرو بن